چشمان معصوم یک دختر معلول
چشمان معصوم یک دختر معلول
زندگی به من یاد داد که می توانم یاد بگیرم می توانم در دایره منطق و فهم خود آنچه یاد گرفته ام را تفسیر کنم می توانم ...

زندگی به من یاد داد که می توانم یاد بگیرم می توانم در دایره منطق و فهم خود آنچه یاد گرفته ام را تفسیر کنم می توانم به پشتوانه ی تمام توانایی هایی که پیدا و پنهان در وجودم زاده شده، به تفسیر ذهنم از زندگی جانانه عمل بپوشانم در مکتب زندگی یاد گرفتم عشق اولین واژه در آفرینش کائنات است یاد گرفتم عشق به خدا محکم ترین حصاریست که می توان گرداگرد ایمان و اندیشه کشید تا از گزند شیطان و وسوسه های بی پایانش در امان بماند. و زندگی را و زنده ماندن را در دایره عاشقی تفسیر کردم تا غیر ممکن ها ممکن شود و معجزه ها ظهور یابد. من دختری معلول عشق را با عشق ورزیدن یافتم و به دنبالش رفتم و معجزه عاشقی را با عاشقی کردن به چشم دیدم نتیجه گرفتم عاشق که باشی خدا هم انگاری به قلبت نزدیک تر است اصلا خدا که خود، خود عشق است و الان دارم می نویسم تا عشق را جاودانه کنم مینویسم تا اندوه و دردهای قلبم را به دلتنگی پیوند بزنم و دلتنگی های بی فرجام را خاطره های زندگی بخش تبدیل کنم

و من یاد گرفتم که با این وضع جسمانیم جز بهترین نقاشی های خداوند هستم و نوری هستم که خدا با عشق آفریده است تا باعثتلنگری به دیگران شوم و من را اینطوری حرفه ای کشیده تا من با دیگران متفاوت باشم و جز نقاشی های ویژه، این دنیا و گرانترین تابلوی زندگی تا هیچ کس نتواند من را بخرد و یا قیمت و ارزشی برای من تعیین کند جز خالق خلقت نقاشی مان، پس بهتر است به جای ایراد گرفتن از خودم ارزش خودم را بدانم و با محدودیت هایم خودم را به بهترین جایگاه برسانم چون من هدیه ای آسمانی هستم که خداوند با عشق و امید آفریده است و این را می دانم که اگر معلول نبودم هیچ وقت اینگونه دوست داشتن و عاشق و محبوب دلها نمی شدم پس هیچ کدام از کارهای خدا بی حکمت نیست.

  • نویسنده : مرضیه خاکی